تبليغاتX
مهر باران

مهر باران

باز دوباره اردیبهشت شد و روزهای کتاب بازی در نمایشگاه کتاب.

اما برگزار کنندگان کتاب امسال دیگر گندش را درآورده‌اند.

طرح نو از شرکت در نمایشگاه باز ماند / منبع: شرق

امید فردا از شرکت در نمایشگاه باز ماند / منبع: ایلنا

حذف غرفه آثار شهید بهشتی در نمایشگاه کتاب / منبع : مهر

عدم اجازه حضور انتشارات کویر / منبع: ایلنا

انتشارات آهنگ دیگر صلاحیت شرکت در نمایشگاه کتاب را ندارد

ممنوعیت حضور نشر چشمه در نمایشگاه کتاب


به نظر شما اینها گند نیست؟

آدم دیگر به چه امیدی سمت مصلا برود.

اما اینها تنها غم من نیست. بزرگتر از همه این است که من اصلا جای کتاب ندارم. یعنی توی خانه نقلی 60 متری ما دیگر حتی جای یک تکه تیشرت هم نیست. چه برسد به کتاب. یک کتابخانه ساختیم اما سر دو ماه پر شد و حالا دیگر مانده‌‌ایم چه کنیم. بعضی وقتها به سرم می‌زند یکی از کابینت‌های آشپزخانه را خالی کنم و تویش کتا بچینم ولی میترسم نم بکشند و داغشان به دلم بماند.

فعلا بهترین راه کتاب خوانی قرض گرفتن از کتابخانه برادرشوهر است.

اما دلم نمی آید این چند روز که قرار است بازار نشر چشمه را گرم کنیم آن طرفها نروم.

خدا را چه دیدی شاید همان راه حل کابینتی به کارم آمد


+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت 12:16  توسط مهر باران  | 

دوست دارم این صحنه را که

از بلندگوی راهرو صدای تکبیر مکبر می آید و مردها بدون جوراب پشت کفش را خوابانده‌اند و آستینها راتا بالای آرنج‌ تا زده‌اند و وقتی اثر خیسی هنوز روی موهای دستشان مانده به سمت نمازخانه می دوند.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت 16:23  توسط مهر باران  | 

شايد اينكه شش سال است از درس و مشق به دورم دليل خوبي باشه براي عطشي كه اين روزها سر كلاس دارم.

شايد هم اين مباحث چون براي اولين بار است به ذهنم فر مي رود عطشم را دو چندان كرده.

اما هرچه هست فعلا حس درس خواندن برايم تازگي دارد. دوست دارم ادامه اش دهم و اميدوارم ازش خسته نشوم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم مهر 1390ساعت 15:12  توسط مهر باران  | 

ديروز با يك كارشناس ارشد مددكاري اجتماعي عازم مامريت كاري شده بودم. توي مسير برگشت روزنامه دستش گرفته بود و مشغول مطالعه بود. توي يكي از ستون‌هاي روزنامه از آمار خودكشي ساليانه ده نفر در ايران خبر داده بود. همين خبر باعث شد يك ساعت مسير برگشت را در مورد مسايل اجتماعي كشور صحبت كنيم.

اول بحث سر روابط اجتماعي افراد بود. مي‌گفت در مباحث اجتماعي گفته مي‌شود كه يك قاره ششمي به وجود آمده و آن فضاي مجازي استو محيط‌هايي مثل فيس بوك و قس علي ذا كه آدم ها تويش زندگي مي‌كننند ولي هنوز هويت مشخصي ندارد و بدتر از همه معلوم نيست تهش چيست؟

مي‌گفت خيلي از نوجوانان امروز براي برقراري رابطه‌هاي حقيقي با آدم هاي حقيقي مشكل دارند اما در فضاي مجازي از روباط اجتماعي بسيار قدرتمندي برخوردار هستند تا جايي كه مي‌توانند نزديك به 4هزار نفر فرند در فيس بوكشان داشته باشند و حداقل روزي با ده نفرشان چت كنند.

بعد از عدم وجود نشاط اجتماعي گلايه داشت. مي‌گفت هر چه جامعه‌اي با نشاط‌تر باشد ميزان بزه و خلاف در آن كمتر مي‌شود. اينكه در ماه رمضان آمار جرم و جنايت پايين مي‌آيد به خاطر مومن شدن مردم نيست. روزه‌دار براي روزه‌داريش به يك نشاط دروني مي‌رسد و اين نشاط دروني به طور ناخودآگاه باعث كاهش جرم و بزه مي‌شود. 

حرف از اينكه چرا ديگر بچه‌ها توي كوچه بازي نمي‌كنند و بازيهاي‌شان همه كامپيوتري شده صحبت مي‌كرديم. مي‌گفت ديگر پسرها توي كوچه فوتبال بازي نمي‌كنند چون ديگر محله‌اي وجود ندارد. وقتي محلات از بين بروند بچه‌ها تك نفره و منزوي مي شوند. دوستهايشان همدر محيط مجازي هستند. بچه وقتي كوچك است و گريه مي‌كند پستونك مي‌چپانيم توي دهانش. 5 ساله مي‌شود با سي دي كارتون ساكتش مي‌كنيم. ده ساله مي‌شود با انواع گيم هاي كامپيوتري صدايش را مي‌خوابانيم. ده پونزد ساله هم كه مي‌شود يك موبايل مي‌دهيم دستش كه برو و حالش را ببر.

بقيه راه حالم بد بود. از اتوبان همت كه رد مي‌شديم احساس مي‌كرديم الان است كه آپارتمان‌هايش روي سرم خراب شود. فكر آينده داشت ديوانه‌ام ميكرد.

پ.ن: مرتبط با مطلب گشت قر+شاد!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1390ساعت 10:38  توسط مهر باران  | 

یکی دو سال پیش همکار خانمی داشتم چهل و یکی دو ساله به نام خانم یزدانی. اهل موسیقی بود و آواز می خواند. هیکل خیلی خوبی هم داشت. تیپش هم بدک نبود.

ظهرها توی آبدارخانه سازمان دور هم می نشستیم و ناهار می خوردیم. یک روز حرف مهمانی شده بود.

می گفت:« من به مهمانی های زنانه می گویم "هن پارتی" یک مشت زن دور هم جمع می شوند و صبح تا شب سر چیزهای چرند و پرند با هم صحبت می کنند. خنده دار تر از همه اینکه همه برای هم لباس لخت می پوشند. طوری که آدم یاد مهمانی های همجنس بازها می افتد.»

می گفت:« اصل پوشیدن لباس باز برای این است که تو به چشم جنس مخالفت بیایی، جلب توجه کنی. حالا نیمدانم خانم ها چرا توی مهمانی های زنانه اینطوری لباس می پوشند.»

هرچند حرفش کمی مشمئز کننده بود اما دیدم بیراه نمی گوید. از آن به بعد هر وقت نوبت مهمانی های زنانه می رسد یاد خانم یزدانی می افتم و "هن پارتی" گفتن هایش.

هن پارتی:hen party - مهمانی مرغ‌ها

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مرداد 1390ساعت 10:28  توسط مهر باران  | 

هورااااااااااااااااااا

پس وردم رو پیدا کردم.

حالا دوباره زندگی من با وبلاگم تجدید می شود.

پ.ن: با تشکر از میلاد صمیمی

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مرداد 1390ساعت 14:50  توسط مهر باران  | 

به شما هم اگر خبر داده بودند کمتر از ۲ ماه دیگر تا عروسی مانده و هنوز هیچ غلطی نکرده بودی مات می ماندی.

پ.ن: منظورم از غلط خریدن جهیزیه است!

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم شهریور 1389ساعت 2:57  توسط مهر باران  | 


مردی ست می سراید، خورشید در گلویش
تیر تبار تهمت هر سو روان به سویش
ای دلقکان تاریخ! مشاطگان ابلیس!
کامروز می هراسید ز آواز گرم پویش
سرخیل عاشقانش خواهید بود فردا
روزی که گل برآید از باغ آرزویش
خاشاک چشم اویید، امروز و روز دیگر،
همچون خسی بر امواج، در جوی جست و جویش
ماییم چون غباران، در چار چار باران
و او پرشکوه کوهی، بنشسته بر سکویش.

محمدرضا شفیعی کدکنی

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم مرداد 1389ساعت 11:26  توسط مهر باران  | 

حبه انگور به یک بازی اینترنتی دعوتم کرده است. اینکه بگویم چه وقت چطور صدا می شوم و این صدا شدن ها بسته به چه شرایطی تغییر می کند.

من قبلن ها فقط به نام کوچک یا فامیل صدا می شدم و فقط در همین بازه دوکلمه ای می گنجیدم اما چند وقتی است که عیال کسی هم شده ام و به دنبال آن عروس و زن برادر دیگران. برای همین صدا شدن هایم هم تغییر کرده است.

من « دیدی جانم» هستم وقتی یاسر حدود یکی دو سالگی از تلفظ لفظ "انسی" عاجز است.

من «دختر خااااانم» مامان هستم وقتی مهمان داشتیم و رفته اند و حالا تا تکه آخر ظرف ها را شسته ام.

من «از خود راضی مغرور» هستم وقتی می گویم نمی خواهم جهیزیه ام مثل چیزی باشد که بقیه دخترهای فامیل برده اند.

من «غر غروی بد اخلاق» هستم وقتی توی مهمانی ها به کسی باج نمی دهم و الکی نمی خندم.

من « خوش اخلاق ترین و انرژی بخش ترین» همکار هستم وقتی همه اش نیشم توی تحریریه تا بناگوش باز است.

من « خانم مهندس » هستم وقتی تنها یک نفر توی فامیل به مهندس بودن من بها می دهد و هنوز که هنوز است و من کار مهندسی انجام نمی دهم به بهانه چهارسال درس مهندسی خواندن خانم مهندس خطابم می کند.

من « حاج خانم» هستم وقتی توی فامیل ولنگ و باز و بابا رفت و آمد می کنم و تنها دختر چادری شان هستم.

من «سیاه سوخته» هستم وقتی هنوز داماد عمویم فکر می کند اول دوم و دبستان ام و راحت باهام شوخی می کند.

من «شیک و با سلیقه» هستم وقتی هیچکس برای مراسم نامزدی به دادم نمی رسد ومجبورم همه کارها از لباس خریدن و دنبال آرایشگاه گشتن تا خرید کفش و پیدا کردن آتلیه عکاسی را یک تنه انجام دهم.

من «عیال» هستم وقتی حماد کارهای به عهده اش را به موقع انجام نمی دهد و از این کلمه ها برای دودره کردن من استفاده می کند.

« خوشگله» هستم وقتی عکسهای نامزدی را با هم می بینیم و « شلخته ام» وقتی سر زده می آید توی اتاقم.

من به واسطه فامیل طولانی که دارم توی محل های رسمی به انحاء مختلف صدا می شود.

توی تحریریه ها جلوی رویم «خانم شهرستانکی» هستم و پشت سر «انسیه شهرستانکی»

توی مراسم سازمان که قراراست خبرنگارها هدیه بگیرند«خبرنگار سازمان» هستم و بی نصیب از هدیه، توی مراسم هایی هم که قراراست بیرون سازمن برگزار شود و به واسط نداشتن کارت خبرنگاری اسمی از «خبرنگار سازمان» برده نمی شود و معمولا پشت در می مانم.

من «زن ایده آل» هستم وقتی یکی از همکاران هیز و پدر سوخته حیا را می خورد و خجالت را سر می کشد.

من بین فامیل خودم و حماد و تحریریه «جنبشی» هستم  و وقتی یک گزارش فرمایشی از احمدی نژاد می نویسم از طرف همان آدم ها «ضد جنبش» خوانده می شوم.

و خلاصه ...

پی نوشت: اول که می خواستم این متن را بنویسم فکر می کردم کسی نیستم و مطلب خالی می ماند اما حالا می بینم نه بابا انگار ما برای خودمان کسی هستیم ها!

من، بابای آوا، مجتبی، اون یکی مجتبی، سندس سبز و رامونا به این بازی دعوت می شوند.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم تیر 1389ساعت 14:27  توسط مهر باران  | 

یک سال گذشت.از آن روز که تجریش تا راه آهن زیر پاهایمان لرزید.

یک سال از روزی که دلهایمان را کف دست مان گذاشتیم و دست به دست زیر درخت های سر به فلک کشیده خیابان ولیعصر پخششان کردیم گذشت.

آن روز منیریه تا چهار راه سپه مقر ما بود. مقر ستاد فردوسی.

هنوز صدای قژقژ ماژیک سبز یادم مانده که برایم نوشت: «ادب مرد به ز دولت اوست».

دلم سبز است. می دانم روزهای سبزتری در راهند.

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم خرداد 1389ساعت 10:46  توسط مهر باران  |